ایسانایسان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

☃ لـحظه لـحظه بـا آیسان

یه صعود موفقیت آمیز

 ایسان خانم  انگاری قصد نداری از این صعود کردنت دست برداری و دنبال جاهایه جدید واسه بالا رفتنی ایندفعه هم میز تلویزیون اخه دختر جون مگه ادم از میز تلویزیون هم بالا میره که تو میری لابد حتما بچه هایه این دوره زمونه باید برن دیگه   ...
25 دی 1391

چند تا مهمونه کوچولو

دیشب مهمون داشتیم پسر عموبابایی اقا صادق تو هم که عاشق مهمون تا 12 شب باهم بازی کردیید و اتیش سوزوندید ایسان امیر علی و زهرا در حال بازی جینگیلی الیسا وای چقده ایسان خوش تیپ شده گاو بازی دو نفره صبح شده ایسان خانم تو فکر خراب کاری امروزشه خب پیدا کردم تو سفره برم لالا کنم   ...
22 دی 1391

ایسان مرد عنکبوتی

دخترکم الاهی مامانی قوربونت بره که عین بچگی هایه خودمی و از دیواره راست میخوای بری بالا خیلی بلا شدی تا سر برمیگردونیم یه جارو بهم میریزی  اشپزخونه رو که نگو تو سه سوت تازگیها هم که از دراور و میز کامپیوتر بالا میری خدا رو شکر گوش شیطون کر خیلی حرفه ای میری بالا و تاحالا اتفاقی هم برات نیفتاده ولی دیگه خیلی باید حواسم بهت باشه که اتفاق بدی برات نیوفته این شرح حال من و ایسانه تو یک ساعت اول از همه برم سراغ لیپتون ها خب حالا کمک به مامان تو اشپزی ببینم مزه این ژامبون ها چه جوریه خب حالا صندلی غذامو میندازم میرم توش قایم بشم اوا مامان که پیدام کرد خوب دوباره برم سراغه کابینت ببینم خوردنی چیز...
22 دی 1391

یه النگو خوشگل

هفته پیش تولدم بود و حدودا 450 تومان کادو گرفتم براش هزار جور نقشه کشیدم که چجوری خرجش کنم ولی نمی دونم که چرا دلم نیومد و نصمیم گرفتم برایه دخملم طلا بخرم من خودم اصلا النگو دوست ندارم میخواستم برات دستبند بخرم ولی همه گفتن که النگو تو دست بچه قشنگ میشه و از دستش هم نمیوفته گم بشه این طوری شد که برات یه النگو خریدم  وای که چه قدم به اون دستهایه سفید و توپولت میاد دوست دارم برات قیمت طلا رو به قیمت امروز بنویسم تا وقتی بزرگ شدی قیمت طلا رو با امروز مقایسه کنی به قیمت امروز گرمی 129000 تومان که حدودا 3 گرم شد و 4007 هزار تومان شد مبارکت باشه عزیزم انشالله برات میمونه و خودت میدی به دخترت   چند روز پیش با هم ر...
19 دی 1391

عکسهایه تولد مامانی (خودم)

قرار بود مهمونی تولدم رو اخر هفته بگیریم ولی مریم خانم از مشهد اومده بودن و دعوتشون کرده بودم شام   آبجی اعظم هم میخواست برگرده دانشگاه و اخر هفته نبود واسه همین خاله فریبا گفت ما هم میایم که دوباره اخر هفته به زحمت نیوفتی این توری شد که دیشب تولد گرفتیم و همه کما رو شرمنده کردن خوب بود خوش گذشت مخصوصا به تو که دمار از روزگاره خاله اعظم در اوردی و تا تونستی با بالشت زدیش حالا عکساشم برات میزارم تا ابروت بره دختره بلا دیشب تولد من بود اما به کام دخترم هم شد خاله اعظم دستش درد نکنه برات یه کت خیلی خوشگل خریده بود مریم خانم هم طبق معمول ما رو شرمنده کرده بودن و یه مانتو خوشگل برات بافته بودن البته الان برات خیلی بزرگه ساله د...
13 دی 1391

چند تا عکس از 15 ماهگیت

15ماهگیت تموم شدو وارد 16 همین فصل زندگیت شدی خیلی زود میگذره واقعا که به چشم بر هم زدنی گذشته تازگیها یاد گرفتی میای دستمونو میگیری و به زور میبری اونجایی که چیزی میخوای و دستت بهش نمی رسه مثلا دم یخچال یعنی اب میخوام دم میز کامپیوتر یعنی هد فونو می خوام دائم هم در اتاقو میبندی بعد میای دستمونو میگیری که برات باز کنیم بعضی کلماتو میتونی بگی یه دفه گفتی خداحافظ . داغه . جیش. 1.2.3 هم بلدی بگی اما مامان بابا رو نمیگی بلدیا ولی دوست نداری صدامون کنی اگه خیلی گریه بکنی اخر اخرش  میگی مامان که دلم برات بسوزه و بغلت کنم .از غذا خوردنتم که ماشاالله خوب غذا میخوری صبحانه عاشق عدسی تخم مرغ اب پز که خودت با دست بخوری و نون پنیر و ک...
13 دی 1391